تبليغاتX
.: چکاوک آزاد :.

.: چکاوک آزاد :.

دفتر شعر روزهای بارانی

 

 

آرشيو مطالب
مهر 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشيو

 

پیوند ها
فریدون مشیری
تو کی هستی
The Blower's Daughter
گیلاس خانمی
من و احساسم
آبی ترین احساس
سهراب سپهری
ویونا
آوای آزاد
آیینه
کرم کتاب
لحظه های ناب و اوقات نابتر
اینجا همیشه باران می بارد
شعر نو
کمند

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  
 

زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

زندگی به روایت سهراب ...

دوشنبه هجدهم مهر 1390 |

 
 

بوی هجرت می آید...

چه کسی بود صدا زد سهراب؟!

آشنا بود صدا

مثل هوا با تن برگ.

 

بوی هجرت می آید...

بالش من پر آواز پر چلچله ها ست.

 

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم،

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

 

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود،

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد،

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت،

 

باید امشب بروم!

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بر دارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست.

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

 

یک نفر باز صدا زد سهراب!

کفش هایم کو؟!

سهراب سپهری


پ ن1)سلام ,سلام به تمام روزهای گذشته به تمام دوستان جدید به تمام روشنایی آینده به روزهای سخت و آسان پیش روی به اتمام آخرین فصل از فصل های گذری , تمام فصل های کوتاهی که هیچ (که نه) نه اندوختیم برای آیندگان یا کم , باری به هر جهت کارنامه ناپلونی ما همواره همراه ما خواهد بود.

پ ن 2)این چند ماه گذشته من که نیامدم اینجا هیچ,دیگری هم نیامده !!!!

پ ن 3)حدودا 7 ماه دیگر مانده است !!! صرفا جهت تسکین و اطلاع خودم

پ ن 4)بوی هجرت می آید... خیلی وقته دارم میگم که میخواهم بروم .... فعلا هدف اینه , کار سختیه با همه سختیاش شدنیه , یکم زمان می خواد یکم حوصله شاید بشه اولیشو جور کرد و لامصب آدم عجولی هستم تو جاده عشق رسیدنم و تا جایی که بشه دلم می خواد تند برونم ولی این سرعت گیر های الکی با یک سری پلی.س های دروغین جلوی این رفتن رو فقط کند می کنن ولی کافی ایمان داشته باشی که خواهی رسید,شاید اونقدر ها مسله زیاد سختی نباشه ولی با اینکه فرصت کم و راه طولانی یکم آزارم میده

پ ن5)میگن همیشه سربسته و رمز آلود میگن و مختصر اشاره میکنم , چه کار کنم از روی عادت است نه عمد!! میگن قطعی حرف نمی زنم انم رو قاعده و قانون نسبیت هست چون توی دنیایی زندگی می کنیم که هیچ چیز قطعی وجود نداره!! میگن نمیشه و از این حرفها من که تلاش خودمو می کنم و میگن و میگن .....

جمعه هفتم مرداد 1390 |

 
 

شنیدم چو قوی زیبا بمیرد

شنیدم چو قوی زیبا بمیرد 

فریبنده زادو فریبا بمیرد 
شب مرگ تنها نشیند که موجی 
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد 
در ان گوشه چندان غزل می سراید 
که خود در میان غزل ها بمیرد 
گروهی بر انند کاین مرغ زیبا 
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد 
شب مرگ از بیم انجا شتابد 
که از مرگ غافل شود تا بمیرد 
من این نکته گیرم که باور نکردم 
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد 
چو روزی از اغوش دریا بر اید 
شبی هم در اغوش دریا بمیرد 
تو در یای من بودی اغوش وا کن 
که میخواهد این قوی تنها بمیرد

(دکتر حمیدی شیرازی)

پ ن1- به انتخاب یکی از دوستان عزیز
پ ن2-
"که از مرگ غافل شود تا بمیرد " , از مرگ غافل هیچوقت نشویم , این شعرو حبیب حدودن سی و چند سال پیش خونده واقعا یکی از شاهکاراشه
پ ن3-حرفم حرف مرگ نیست اشب برداشت نکنید, حرفم حرف خوب زیستن و عاشقانه زیستن هستش که به حق جان کلام در این شعر نا گفته پیداست
پ ن4-این روزهایی که میگذرد روزهای انتظار و شمردن برای رسیدن به انتهای فصلی از فصلهای موقتی و گذارای زندیگیست از اینجا به بعد رو میشه گفت باید فکر چاره کرد .... باید تصمیم گرفت چگونه و برای چی تلاش کرد.

عاشق باشید و عاشقانه زندگی کنید ....

سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 |

 
 

به مناسبت سال 90 و گذشتن هفت ماه ...

با کدامین دیده باید شست
این هزار هزاران
قطره های خون را
که جاری شده
از شعله های دود گرفته ی چشمهای مات
در لابلای برگهای سبز بی شماری کتاب


مهتاب را زیر پا گذاشته
و ستاره ها را
در جیب پنهان کرده بود
زیر رگبار شب
یک بغل آفتاب
دزدیده بود

در آستانه ی جانان بود
که فریاد سرباز را
باد به آسمان پژواک داد
ابر سراسیمه
لبیک گفت
و سرباز سرود باران خواند

جاری باشید ...

پی نوشت :
1-شعر از سایت شعر نو ...
2-این هم از اولین پست سال نود ,یعنی در واقع اولین روزی که همه چیز فراهم بوده توی امسال که یک پست بعد از گذشت این ماه های بگذارم
3-تو این مدت اینجا دیگه کسی سر نمیزده ....

4-چه جالب و خوب و زیبا!!!! پس شما هنوزم میو مدید اینطرفا!!! می دونید واق مطلب گذاشتن یک حس آرامش می خواد که تو این مدت به سراغم نیومد ,این روزا اولین باره که این حس اومده به سراغم

خیلی وقتها میومدم توی نت ولی چیزی به ذهنم نمی رسید ,راستش بازم هوس تعطیل کردن این وبلاگ رو داشتم که دیدم بازم نمیشه!!!!!!

از همتون مخصوصا صدای با صدای همیشگی ممنون ,از اینکه هنوزم می آیید ....

شنبه دهم اردیبهشت 1390 |

 
 

صداي پاي آب

صدها تبریک و شاد باش به مناسبت آمدن زمستان

بی شک صدای پای آب زیبا ترین و پر معنا ترین کار پیام آور عرفان سهراب هست و من در عجبم چگونه این سوره مبارک از این دفتر جا مانده است!من با این شعر سهراب را شروع کردم و شناختم

امیدوارم شما هم با این کلمات از جنس نور ارتباطی دوچندان بر قرار کنید

ق ن)روزگارم بد نیست و هنوز در پیچ و خم زمان گرفتارم ...

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

شعر بلند و زیبای صدای پای آب در ادامه مطلب از سهراب سپهری


ادامه مطلب...

پنجشنبه دوم دی 1389 |

 
 

بر سنگ مزار کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است؛«کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!»

 

موضوعات
شعر و پی نوشت !
شعر و مناسبت !
این روزها که می گذرند
یاداشت های وارده

 

پیوندهای روزانه
زیپ زاگ!!
The Blower's Daughter
یک سهیل چپ دست
عرفان شمس
A Man Called Old Fashion
خودنویس

 

مطالب اخیر
زندگی یعنی چه؟
بوی هجرت می آید...
شنیدم چو قوی زیبا بمیرد
به مناسبت سال 90 و گذشتن هفت ماه ...
صداي پاي آب
شعر بلند مسافر
روشني، من، گل، آب
پست مهر (آن خط سوم منم)
زنده شدم
ریشه در خاک
 

Weblog Theme By Blog Skin

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود